پل نويا ( مترجم : اسماعيل سعادت )

324

تفسير قرآنى و زبان عرفانى ( فارسى )

و عالم كبير تعبير مىكند كه به موجب آن انسان « ناطق عن الوجود » « 149 » و نيز كتابى دانسته شده است كه درآن رمز جهان را مىتوان خواند . تلمسانى مىگويد : اگر انسان اشياء را معنى نكند ، اشياء هيچ معنايى نمىدهند ، زيرا هيچ امكانى براى بيان آن ندارند . با اين همه بايد گفت كه تفسير تلمسانى نيز قانع كننده‌تر از تفسير آربرى نيست ، زيرا اگر آربرى برد سخن خطاب شده به نفّرى را محدود مىكند ، تلمسانى آن را به معنايى كيهانشناختى تحريف مىكند و به انسان ، به عنوان خليفة اللّه فى الارض ( بقره ، 30 ) ، امتياز « معنى جهان بودن » مىدهد . ما امكان چنين تفسيرى را ، كه راجع به مبانى قرآنى هرگونه انسان‌شناسى اسلامى است ، نفى نمىكنيم ، مع الوصف نبايد فراموش كرد كه نفّرى از انسان در مرتبهء طبيعت « 150 » سخن نمىگويد ، بلكه از انسانى سخن مىگويد كه در وقفه است و ، با « جليس خدا شدن در گفتگوى ميان دو ذات » ، خليفهء خدا شده است . چنين انسانى معنى جهان هستى است ، نه تنها براى اينكه ، از بركت موهبت سخن ، مىتواند معنى جهان را بيان‌كند ، بلكه همچنين و مخصوصا براى اينكه ، با برخوردارى از عين صفات خدا ، سرنوشت جهان را در دست دارد ، و قدرت تسلط بر جهان را كه در انحصار خداست از خدا دريافت مىكند . زيرا خدا كه انسان را از جهان بيرون كشيده است تا او را ، از طريق حذف همهء واسطه‌هاى ميان خود و او ، به حضرت خود راه دهد ، دوباره او را به جهان بازمىگرداند ، نه تنها براى اينكه معنى جهان را بيان كند ، بلكه همچنين براى اينكه با برخوردارى از عين صفات خدا ، كه خدا به او عطا مىكند ، و درنتيجه ، با بهره‌مندى از استيلاى مطلق او بر اشياء ، در جهان عمل كند . اين « تعرّف » ى است كه نفّرى در موقف « رحمانيّت » از خدا دريافت مىكند . رحمانيّت ، كه به گفتهء تلمسانى مبناى « معنويّة الوجود » ، يعنى معناى وجود است - وجود از اين حيث كه در انحصار مطلق خداست - تنها به خدا تعلّق دارد . و امّا خدا ، با نصب انسان به خلافت خود در زمين ، سهمى از اين رحمانيّت را به او عطا مىكند ، و اين معنى اين سخن است : « و به من گفت : با نصب تو به خلافت خود ، تو را در حضرت خود جاى داده‌ام و قيّوميّت خود را در پشت تو نهاده‌ام و خود پشت قيّوميّتم ؛ سلطنت من در سمت راست تو است ، و من خود پشت سلطنتم ؛ اختيار من در سمت چپ تو است ، و من خود در پشت اختيارم ؛ نور من در چشمان تو است ، و من خود در پشت نورم ؛ و زبان من بر زبان تو است ، و من پشت زبانم ؛ به تو نشان داده‌ام كه منم كه برپاداشته‌ام آنچه برپاداشته‌ام ، و من خود پشت آنم كه برپاداشته‌ام ، زيرا من چيزى سواى خود پيش روى تو ننهاده‌ام . تو مرا بدون غيبت ديده‌اى و از احكام من بىحجاب

--> ( 149 ) . مقايسه‌كنيد با اين سخن هايدگر كه مىگويد انسان « شبان وجود » است . ( 150 ) . اين انسان « طبيعى » زندانى « همّ » خويش است : « از همّ خويش بيرون آى ، تا از حدّ خود بيرون آيى » ( ص 145 ) .